نشسته است گوشه ی اتاق و یک طوری زل زده است به من انگار ارث پدرش را بالا کشیده ام . هیچ وقت نمی خندد بی پدر عوضی . همیشه همین طور عبوس وخشک . شیطان می گوید بلند شوم بزنم زیر لنگش بلکه چشمهای باباقوری اش یک کم تکان بخورد . چه از جانم می خواهد که لحظه ای چشم برنمیدارد از صورتم .اصلا همیشه همین طور بود . می دانست روی چه چیزهایی حساسم درست انگشت میگذاشت روی همان ها وتا به سر اجداد خودم وخودش فحش نمیکشیدم دست برنمیداشت که نمی داشت . می نشست کنار بخاری ویک مشت شاهدانه می ریخت توی دهانش و قرچ قروچ قرچ قروچ ... می دانست متنفرم از این صدای چندش آوری که از دهانش بلند می شود موقع غذا خوردن . وقت خواب که می شد مشک عنبر دود می کرد به خودش . ارواح عمه اش به خیالش که لابد خیلی خوشبو میشود .هزاربار گفته بودم یاد مسجد بوکرده ی پشت خانه می افتم با آن امام جماعت بد چشمش که از دوفرسخی بوی سیبیل می دهد هزاربار گفته بودم نزن این لعنتی را به خودت به خرجش نمی رفت که نمی رفت . ازسرکار که برمی گشت پایش به حیاط نرسیده صدا به سرش می انداخت که بوی فلان غذا می آید به به سفره را پهن کن .چندشم میشد از شامه ی قوی اش .چقدر خواهش کرده بودم طوری رفتارنکند که یاد زندگی بی بی خدا بیامرزم بیفتم که سر شکم حاجی دق مرگ شد و مرد . مگر حالیش می شد؟! حالا هم که نشسته است گوشه ی اتاق و مثل برج زهرمار زل زده است به صورتم . چقدر دلم میخواهد بلند شوم و ناخن هایم را بکنم توی تخم چشمش بلکه دست از سرم بردارد این نگاه سنگین و طلبکارش . خوب چه میخواهی از جانم ؟ گوربه گور بشوی . گوربه گور بشوی مرد که حتی آن دنیا هم دست ازسرم برنمی داری .اصلا کدام بی پدرمادری باب کرده که عکس مرده ی سمجی مثل تو را قاب کنند و بزنند روبه روی چشم آدم . مرده شور آن روبان سیاه کنار قابت را ببرند مرد !
