تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

14.00 هرکدام با سازی در دست نشسته اند یک گوشه ی اتاق ... هرکس ساز خودش را می زند گاهی هم نگاهی می اندازد به آن دیگری تا ببیند چقدر با او هماهنگ است و بعد بی آنکه خودش را درگیر نت هایی کند که دورتر از دسترس اوست به سیم های ساز خودش مشغول میشود. گاهی زیر می زند و گاهی بم . گاهی از یک دستگاه بدون اطلاع دیگری به دستگاه دیگر می پردو گاهی فقط آکوردهای آرام وپیوسته می گیرد و پاهایش را با موسیقی نرمی تکان می دهد در تمام این مدت دیگری هم به ساز خودش مشغول است گاهی آرام وهماهنگ ،گاهی پرشور و ناهنجار ... وتنها اوست که روی سن کوچک میانه ی خانه می رقصد . دستهایش با آهنگ این یکی تکان می خورد و پاهایش با موسیقی آن یکی . او درست مثل یک منحنی زندگی می کند یک منحنی کوچک که هیچ وقت نتوانسته است شکل خودش را میان این همه خطوط هندسی بیابد هیچ وقت نفهمیده است که مستطیل است یا دایره نه زاویه ای داشته است و نه طول وعرض معینی فقط رقصیده است مثل یک نخ که دنباله اش به هیچ جا وصل نیست ،فقط تکان خورده است و هی چرخیده است و چرخیده است وچرخیده است بی آنکه دورانش مرکز مشخصی داشته باشد ... همیشه چرخیده است و آرزو کرده است که یکی از سازها بشکند ...
+ نوشته شده در  91/02/26ساعت 0:33  توسط زهرا  | 

14.00

همیشه می توانست آنجا پیدایش کند توی ایستگاه مترو . در حالیکه روی یک صندلی نشسته است و پاهایش را طوری تکان می دهد که انگار چیزی توی دنیا برایش مهم نیست  ، عینک را روی چشمهایش جابه جا می کند وبدون اینکه زاویه ی دیدش را تغییر دهد طوری روی خطوط سیاه وممتد ریل ها تمرکز می کند که آدم را خیال برمی دارد آنجا چیزی نوشته اند . رمزی ، کدی ، نشانه ای یا حتی شعری که او باید از آن سردربیاورد باید پیدایش کند وتوی دفترچه یادداشت کوچکی که همیشه توی جیب کتش می گذارد بنویسد.

همیشه  هروقت گم می شد می توانست آنجا پیدایش کند واز دور چند بار صدایش بزند ، عصبانی شود از اینکه صدایش به گوش مرد نمی رسد ، برود جلو ودقیقا در خط دیدش مقابل ریل ها ، بیایستد ، پشت چشم نازک کند وبا حالتی که میان پرخاشگری و عشق مردد است بگوید: " مردم از بس دنبالت گشتم ! آخه اینجا چه کار می کنی؟! " و او بداند که زن هیچ وقت دنبالش نگشته است چون همیشه می توانست آنجا پیدایش کند.

بلند شد . کت شلوارهمیشگی اش را پوشید و با عجله ازدرخانه بیرون زد . صبحانه نخورده بود حتی یک چای تلخ! مثل همیشه روبه راه نبود و قدم هایش توی پیاده رو مدام گِل هم می افتاد انگار پاهایش چیزی را گم کرده بود که او نمی دانست چیست. تعادل نداشت و هی توی خودش جابه جا می شد. باید خودش را به ایستگاه مترو می رساند تا زن بیاید و پیدایش کند لازم نبود  خودش به دنبال زن بگردد بلاخره هرکجا رفته بود پیدایش می شد ومی دید که او خانه نیست . می دید کتری سرد است ونان تازه توی سفره نیست.حتما دلش به حال مرد می سوخت و تا ایستگاه مترو هزارجور نگرانش می شد . اصلا مهم نبود که زن سه روز تما م است  پیدایش نیست . لازم نبود جایی برود و عقب زن بگردد . گم شدن همیشه قسمتی از زندگی مرد بوده است  که او گم شود وزن همیشه عقبش بگردد... حالا هم او می آید هرجا که باشد بالاخره پیدایش می شود و می بیند که مرد نیست.

به ایستگاه رسید و لابه لای مردها وزن هایی که یکدیگر را گم کرده بودند به دنبال یک جای خالی گشت و با خودش فکر کرد لازم نیست به اداره ی پلیس برود یا به جایی تلفن کند . زن گم نمی شود این همیشه قسمتی از زندگی زن بوده است .زن همیشه هست . همیشه باید باشد . باید باشد و بیاید اورا که توی ایستگاه مترو به چیزی یا به جایی زل زده است پیدا کند ...

 

+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 23:20  توسط زهرا  | 

عبور عبور

همیشه کسی

از جایی

از کسی

عبور می کند

عبور سرنوشت محتوم ساکنین شهر های بزرگ است

+ نوشته شده در  91/01/28ساعت 23:6  توسط زهرا  | 

از دادگاه برگشته ام . از دادگاه زنی که می خواهد طلاق بگیرد ومن حتی بیشتراز خود زن مصرانه به قاضی شعبه تاکید می کنم که همسرش مرد بدی است و هی تند وتند مواد قانونی را مثل طوطی تکرار می کنم تا قاضی باورش شود که حق با موکل من است . از دادگاه که بیرون می آیم سرم بی آنکه بدانم چرا گیج می رود و توی سالن دادگستری می نشینم و دلم می خواهد بزنم زیر گریه ... با خودم فکر می کنم کی وکیل شدم ؟ با خودم فکرمی کنم شغل من آیا اثبات بد بودن دیگران است برای نجات دیگران ؟ چه سردرگمی مضحکی دارم ... خودم را که لابه لای آن همه آدم می بینم که توی سالن ها و اتاق ها و راه پله ها دررفت وآمدند باورم نمی شود که از آن همه شعروشورو غزل از آن همه لطافت وسادگی برایم همین کفشهای پاشنه بلند مانده باشد وهمین لحن خشکی که اصراردارد یکی بد است به خاطر دیگری ... بغض عجیبی به کلماتم سرایت کرده است واحساس میکنم گم شده ام . مثل دختربچه ای که پشت ویترین اسباب بازی فروشی مانده ومادرش رفته است .... احساس میکنم آنقدر گم شده ام که دیگر محال است پیدا شوم . آنقدر گم که دلم می خواهد وسط سالن دادگستری بزنم زیرگریه ومادرم را بخواهم ... گاهی فکر می کنم به خاطر وکیل شدنم به تمام دنیا مدیونم . به تمام آدمهایی که می توانستم با آنها مهربانتر باشم به تمام صفحاتی که می توانستم روی آنها کلمات قشنگ ومحبت آمیز بنویسم . حتی احساس می کنم به همسرم هم مدیونم . شاید می توانستم ساده ترومهربانترولطیف ترباشم شاید می توانستم سرنوشتن یا ننوشتن یک کلمه توی دادخواست با او بحث نکنم وشاید وقتی ازمن می خواست لایحه اش را تایپ کنم ادا درنیاورم که خسته ام. شاید دنیا بخواهد مرا تنبیه کند ودرزندگی آینده ام سوسک شوم یا شاید یک الاغ . دلم می خواهد موهای خودم را بکشم وبه خودم دهن کجی کنم وحرفهای بد بزنم .آنقدرحرفهای بد بزنم که دهنم نجس شود!
+ نوشته شده در  90/06/24ساعت 12:7  توسط زهرا  | 

1-هوا اردیبهشت است اما من دلم نمیخواهد قدم بزنم دلم نمی خواهد بروم پارک دلم نمیخواهد بروم مهمانی یا دادگاه یا خرید دلم نمیخواهد آشپزی کنم یا کتاب بخوانم دلم اصلا هیچ چیز نمی خواهد دلم نمیخواهد کسی را دراین روزها دوست داشته باشم یا کسی مرا دوست داشته باشد دلم نمی خواهد نه چیزی ببینم نه چیزی بشنوم وازاین صدای پراکنده در فضا حالم به هم می خورد ازاین صدای ممتد بی بی سی که به زور می رود توی گوشهایم لجم می گیرد واز مهدی که ازاین صداهای فرتوت خسته نمیشود ...به سرم زده است وسایل اندکی بردارم وبروم ... بروم به جایی که هیچ خبری نباشد و هیچ کسی از هیچ کس دیگری  خبرنداشته باشد و هیچ چیزی از هیچ چیزدیگری خبرندهد ومن آنجا برگ کوچکی از درختی  نامعلوم باشم یا تکه ای از پیاده رو که آدم ها بیایند از روی من رد بشوند و بروند و هیچ کس با من احوال پرسی نکند هیچ کس حال مرا از هیچ کس نپرسد  هیچ کس ازمن چیزی نخواهد چیزی نپرسد  فقط رد بشود  وبرود ...

2- صدای آب می آید ... صدای آب که دارد خودش را از چیزی می شوید شاید از کفش های گل آلود من یا شاش بچه ای که در پیچ بالایی در آب توتو دیده است ...رودخانه با شتاب وعصیان می گذرد و صدای آب کثیفی که توی رودخانه ی تمیز خودش را از چیزی می شوید کلافه ام می کند...

3-   به کدام هستی دل بسته ای ؟ آنکه در آفتاب می بالد یا آنکه درسایه ی درونت می پوسد؟(منزوی) می نویسم ومی چسبانم روی یخچال ...

+ نوشته شده در  90/02/31ساعت 0:12  توسط زهرا  | 

   از سرزمین ابرهه تافیل می وزد
از روشنای چشم تو انجیل می وزد
حالا حجاز دامنه ی روسری توست  
این سرزمین بچگی و مادری توست
بیت المقدس تو همین چشمهای توست
عشق آفریدگار تو است و خدای توست


هنوز هم که هنوز است وقتی سر چهارراهی ایستاده ایم ناخودآگاه از مردمی که توی اتوبوس مثل گوشت چرخ کرده به هم چسبیده اند بی دلیل خنده ام می گیرد و هربار یادم می افتد که از آن روزها چقدر گذشته است از روزهای خنده های بی فلسفه و بی دغدغه و بی هنجار . از آن روزهایی که به هرچه دلمان می خواست می خندیدیم و به هرآنچه دلمان می خواست گریه می کردیم بی فکر بی دغدغه بی هنجار ... هنوز گلهای فلزی لاله که در دو سمت پیاده رو کنارهم قد کشیده بودند یادم هست و ما که آن مسیر را هرروز با عشق و آرمانهای ایده آل گرایانه ی دو دختر نوجوان قدمی کشیدیم و می رفتیم ... قد می کشیدیم وبرمی گشتیم ... و امروز که سالهااز آن روزهای سرشار از عطر اقاقیا گذشته است ... امروز ما همچنان کنار همیم با تمام این روزهایی که گذشت ... با تمام این خیابان هایی که دیگر لاله های قرمز ندارند ... اتوبوس هایی که سرچهارراهها مسافرهای خنده دار ندارند ... مدیرهایی که عکس های فوری لای پوشه هایشان ندارند ... و خیلی چیزها که خیلی چیزهای دیگر را ندارند اما ... من وتو هنوز همدیگر را داریم و علی رغم همه ی چیزهایی که از آن سالها بسیار تغییر کرده است ما هنوز درحس یکدیگرثابت و استواریم انگار که کوهی در ما رسوب کرده باشد کوهی که از صداقت و محبت های بی نظیر دخترکان دبیرستانی سنگ به سنگ روی هم چیده شده باشد سنگ به سنگ نرگس ذره به ذره ... نمی دانم چرا این چیزها را که می نویسم دلم می خواهد گریه کنم . دلم می خواهد طوری گریه کنم که انگار تازه 15 سالم تمام شده است ... آه 15 سالگی نرگس ... 15 سالگی ... درآن روزها حتی فکرش را نمی کردیم که چه اتفاقاتی در انتظارمان است و چه روزهایی را قرار است به چشم خودمان ببینیم و باورکنیم . ما درآینده ی آن روزهاییم نرگس ... در آینده ی آن عهد و پیمانها ... در آینده ی آن میثاق های راز آلود ودوراز امکان...آن روزها من تازه شروع کرده بودم به نوشتن و فکر میکردم یک روزنویسنده خواهم شد و به اندازه ی موهای سرم کتاب خواهم خواند وکتاب خواهم نوشت اما حالاپشت میز کارم می نشینم و درحالیکه پرونده ی طلاق موکلم را زیرورو می کنم با خودم فکر می کنم چقدر از رویاهایم تحقق یافته است و هربار می بینم که تو شاید بارزترین رویای تحقق یافته ی منی ...وهربار که روزها از آخرین شعری که خوانده ام می گذرد وغمگینانه یاد رویاهایم می افتم و به قول مادرم می خواهم ناشکری کنم صورت مادرت آن روز که خبرش دادم حقوق قبول شدم می آید جلوی چشمهایم که با تمام صورتش می خندید و با ایمانی که هنوز متعجبم میکند میگفت  خدا دردستهای تو قدرت کمک به آدمها یی را دیده است که منتظرند تو وکیل شوی ... ومن وکیل شدم نرگس .... وتو .... تو روی حرفت ماندی ومن در اوج گرفتن تو شعرهای نگفته و داستان های ننوشته ام را می خوانم ومی توانم سرم را بالا بگیرم... حرفهایم زیادی به درازا کشید ... شاید اتفاقی که تو در آستانه اش هستی مرا بیشتراز هرکس دیگری متاثر کرده باشد من که لحظه به لحظه شاهدت بودم ... شاهد نوجوانی و جوانی ات ... شاهد تمام روزهای شاد و غمیگینت ... شاهد عاشقی کردنها و اشک ها یت ...شاهدهمه چیز نرگس ... وشاید بخواهم با خودخواهی تمام قسمت زیادی از تو را توی خودم حس کنم ...شاید زیادتراز هر کس دیگری به گواه شهادت تمام لحظه هایی که فقط تو کنار من بودی ومن کنار تو ....
+ نوشته شده در  90/02/14ساعت 2:42  توسط زهرا  | 

× سیستم را خاموش می کنم وتا آخرین لحظه به ذرات مبهمی که در نور و تاریکی روی صفحه ی مانیتور در جدال نابرابری محو می شوند خیره میشوم وبا خودم فکر می کنم دنیا  پراست از جدالهای نابرابری که هر روز بی آنکه  بفهمیم در آن محو می شویم و آنچنان سریع به خورد زمین می رویم که قطره به خورد دریا.. سرم درد می کند و چراغهای های خانه خاموش اند و ته مانده های روز با کندی وملالت توی شب فرومی روند انگارکه  رنگی توی رنگ دیگر انگارکه آبی توی خشکی واتاق ته می کشد مثل لیوانی از چای ومن از ته لیوان می افتم توی اتفاق شب مثل پری که از ارتفاع  و بریده می شوم از روشنی روزی که دچارش بوده ام ...دچارش بوده ای  ودرتمام لحظاتش  به سکوت و تاریکی دلچسب و گرمی چنگ زده ای که بعد از خورشید سمج وبی اعتنای روز تورا درخودش فرو می برد و تو می توانی لباسهایت را بکنی موهایت را بازکنی وچشمهایت را طوری ببندی که انگار هیچ وقت باز نبوده اند ... از پشت میز بلند میشوم چراغها را روشن می کنم و توی خانه راه می روم مثل شاهزاده ای که در خوابهای دورش کسی ، تاج ذرینش را دزدیده باشد مثل قورباغه ای که گمان می کند شاهزاده است ... نگاهی به اتاق ها می اندازم به انبوه لباسهای چرک و ظرفهای نشسته ... به مبلهای سفید چاقی که مثل خرس های پاندا با حماقت و کودنی لبخند می زنند وبه کنترل تلویزیون که مثل وصله ی ناجوری روی قالی سفید افتاده است وبه من دهن کجی می کند ... با خودم فکر میکنم که ازاین به بعد نباید وقتی که روی زمین دراز کشیده ام  به مهدی دهن کجی کنم...  

×× به محض خاموش شدن سیستم تلفن زنگ می خورد مثل آدمی که آب . بی وقفه و پراز تشنگی . با خودم فکر میکنم چقدر خوب است که من تلفن نیستم وگرنه از هجم صدایی که هرروز توی من جابه جا می  شد  حتما دیوانه میشدم . مادرمهدی است . میگوید چرا گوشی را برنداشتی ! میگویم روی اینترنت بودم . یک جوری می گوید روی اینترنت ؟؟!! که خیال می کنم گفته ام روی حسن یا علی ...

××× نوشته هایم خالی است...

+ نوشته شده در  89/11/30ساعت 20:59  توسط زهرا  | 

نمی دانم اما شاید یک اتفاقی برایم افتاده باشد که هنوز نمی دانمش ... خواب های عجیب وغریب هرشب و همسرم که تا صبح در حال خیانت است به من توی خواب . و صبح حشت زده و عصبی می بینم مثل یک کودک معصوم ومهربان کنارم خوابیده است و آرام آرام نفس میکشد انگار دارد خواب های خوبی می بیند ... سر دیگ نذری با اینکه اعتقادی پررنگی ندارم می ایستم و دعا می کنم اتفاقی که نمی دانم چیست برایم نیفتد ... اتفاقی که شاید حاصل خزیدن روح شروری باشد به درونم ... اصلا این من نیستم که این چیزها را می نویسم این من نیستم که هفت روز تمام است توی برزخ زندگی می کنم راه می روم می خوابم و گریه می کنم ... نمی دانم چه اتفاقی در شرف وقوع است نمی دانم ومی ترسم ... همیشه اتفاقها قبل از آنکه رخ بدهند رخ می دهند و ما نمی فهمیم مثل زلزله ... بد اخلاق و بهانه گیر و اخمو شده ام . عصبی و دل نازک و ترسو ... انگار کسی با چشمهایش مرا زده باشد ... بله ... دقیقا همین احساس خطرناک را دارم . احساس می کنم چیزی برمن مسلط شده است که از قدرتم فراتر است . نمی توانم از پس خودم بربیایم و می ترسم ... شاید چیزی باشد که مرا بتواند هنوز حفظ کند از اتفاقی که نمی دانم افتاده است یا می خواهد بیفتد ... اما چه چیزی ؟!

+ نوشته شده در  89/11/13ساعت 21:12  توسط زهرا  | 

 *زنده ام مثل تمام کسانی که زنده اند ودر پیچاپیچ روزهای خود نمی دانند که گم شده اند یا پیدا ... نمی دانند هستند یا نیستند مثل کسانی که مانند روح های سرگردان ؛ مسافر قبرستان های تاریکند و در عمق سیاهی شب نومیدانه فریاد می زنند من زنده ام وروشن و همچنان که فریاد می زنند زیرپای مردان چکمه پوش انگارصدایشان هیچ گاه از گلوگاه هنجره بالا نیامده است انگار در گلویشان سربازی مدام پایش را به زمین می کوبد وبا صدایی بلند فریاد می زند بله قربان ...


**اندیشه هایم را بو میکنم

تو راست می گویی عشق

بوی قرمه سبزی می دهد...

+ نوشته شده در  89/10/23ساعت 1:19  توسط زهرا  | 

خمیری بودم آماده ی نان شدن . مرا برداشت و کوبید به دیواره ی خودش .خودش ، که مثل تنور داغ بود. مرا پخت تا روزی اش شوم ومن زنش شدم . نان سفره اش ، که گشاده بود و سرشار. حالا صبح ها می نشینیم کنارهم ، ازخورشید وباد وخاک بارور می شویم . ریشه هایمان توی زمین وسرهایمان به آسمان .بارور میشویم هردویمان مثل درخت .درختی که میوه اش نان تازه است و از پیچ کوچه که رد بشوی بوی داغی اش می خورد به دماغت ویادت می رود سرکشی کنی . نان تازه اعجاز دارد با خودش ...

خیلی وقت است شعر نخوانده ام یا حتی یک کتاب خوب. اما این روزها راه که می روم احساس میکنم دنیا دارد مرا می سراید خوب یا بدش مهم نیست مهم اتفاق سرودن است و حس سروده شدن . گاهی اوقات وزنم به هم می ریزد قافیه هایم جور درنمی آید و کلمه هایم تلخ و دلگیر وغم انگیز می شود اما هرچه باشد درحال سروده شدنم و شعر بدش هم خوب است . این زمان ها مرد مثل کسی است که مرا ورق میزند . مرد سطرهای مرا بلد است و با اینکه شعرزیاد نمی خواند آهنگ مرا می تواند از چنگ دنیا دربیاورد .مرد سازخوب می زند و خوبی زندگی ام همین است . همین که لازم نیست وزنم را به فاعلات ومفاعیل وفاعلن دربیاورم تا به دهانش خوش بیایم .توی این دوره زمانه این جور آدمها کم اند برای پیدا شدن و لحظه هایم بی این شکر نمی گذرند .حالا که به زندگی ام نگاه می کنم می بیینم چقدر به دنیا بدهکارم و چقدر نان است که باید بین آدمهای دنیا تقسیم کنم به تساوی . ویک سهم از نذری های من برای مرد نویسنده برای مردی که طغیان ها و سرکشی هایم را شکست و مرا خمیری ساخت آماده ی نان شدن . مردی که نمی داند نان عشق روزی کسانی میشود که سفره هایشان گشاده است و سرشار...

این نامه با احترام وعشق زنی که بوی نان تازه می دهد با تمام آنچه می توانست داشته باشد و دستهای دور از کلمه ام در این ماهها آبستن نوشتنش بود تقدیم به نانوای زندگی ام : مهدی !

+ نوشته شده در  89/02/12ساعت 1:1  توسط زهرا  | 

بعد از مدتها ننوشتن نمی دانم امشب چه بی قراری وحشتناکی است که به قلبم افتاده است . دیگر دست و دلم نمی رود که داستان هایی بنویسم از زن ها و مردهایی که عاشق هم هستند یا نه . دراین نابه سامانی دراین زمستان شلاق مداری که به جانمان افتاده است دیگر دست ودلم به نوشتن نمی رود ...

تمام مزرعه از خوشه های گندم پر

و هیچ دست

سنبله ها را درو نخواهد کرد

دروگران همه پیش از درو، درو شده اند ...

+ نوشته شده در  88/11/22ساعت 1:6  توسط زهرا  | 

زوایای این کمد دیواری را خوب می شناخت .بوی نم و رطوبت که از حمام پشت اتاق کشیده شده بود به دیواره ی کمد ، میخ بیرون زده از کنار چوب رختی و تاریکی  بی رمقی که با خط ظریف نوری که از درز چفت نشده ی درکمد فضای خفه و تاریک آنجا را می شکست و در انتهای سیاهی محو میشد .فضای این کمد را خوب می شناخت وقتی از ترس کتک هایی که مادر می خورد به آن پناه می برد و چشمهای کوچک براقش با پرده ای از اشک هی تار می دید و شفاف می شد وقتی که مادر از درد به خودش می پیچید و کنج اتاق مچاله میشد. چقدر این کمد دیواری درد مخفی کرده بود در خودش چقدر راز داشت در خودش . دردهایی که دنیا از کودکی با او درمیان گذاشته بود . رازهایی که ارزش پنهان شدن نداشتند.

چرخید سمت پنجره و به امواجی از دود معلق شده در فضا خیره ماند.بعد رد دودها را دنبال کرد و تاریک – روشن سیگار مرد را شمرد .تاریک – روشنی که با پک های مرد به سیگار تنظیم می شد. تاریک – روشن  تاریک – روشن . سردش شد همیشه سردش می شد . به این سرما خو کرده بود ازهمان سالها که توی تاریک – روشن کمد دیواری قایم میشد به این سرما خو کرده بود. خودش را توی ملافه های مچاله شده ی روی تخت پیچید .پشت به مرد که حالا داشت اسکناس های سبزرنگ را میشمرد. سردش شد .بیشتر سردش شد .همیشه همین طور بود ... پتو را کشید روی سرش و صدای بسته شدن در را شنید و قدمهایی که در تاریک – روشن راهرو هرلحظه محوتر میشد. دلش خواست بلند شود و دوباره توی کمد لابه لای تاریک – روشن مرطوب قایم شود. دستش را گرفت به لبه ی میز و به زحمت ایستاد. از حرکت ملافه ی سفید اسکناس های هزاری با آهنگ کندی ریخت روی زمین و عکس پیرمرد روی اسکناس ها در حرکت قدمهایش روی زمین مچاله شد.

دستش را گذاشت روی در نیمه باز کمد وبا بی اعتنایی بازش کرد . چشمهای اشک آلود دخترش توی سیاهی برق می زد...

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 16:13  توسط زهرا  | 

 

نشسته است گوشه ی اتاق و یک طوری زل زده است به من انگار ارث پدرش را بالا کشیده ام . هیچ وقت نمی خندد بی پدر عوضی . همیشه همین طور عبوس وخشک . شیطان می گوید بلند شوم بزنم زیر لنگش بلکه چشمهای باباقوری اش یک کم تکان بخورد . چه از جانم می خواهد که لحظه ای چشم برنمیدارد از صورتم .اصلا همیشه همین طور بود . می دانست روی چه چیزهایی حساسم درست انگشت میگذاشت روی همان ها وتا به سر اجداد خودم وخودش فحش نمیکشیدم دست برنمیداشت که نمی داشت . می نشست کنار بخاری ویک مشت شاهدانه می ریخت توی دهانش و قرچ قروچ قرچ قروچ ... می دانست متنفرم از این صدای چندش آوری که از دهانش بلند می شود موقع غذا خوردن . وقت خواب که می شد مشک عنبر دود می کرد به خودش . ارواح عمه اش به خیالش که لابد خیلی خوشبو میشود .هزاربار گفته بودم یاد مسجد بوکرده ی پشت خانه می افتم با آن امام جماعت بد چشمش که از دوفرسخی بوی سیبیل می دهد هزاربار گفته بودم نزن این لعنتی را به خودت به خرجش نمی رفت که نمی رفت . ازسرکار که برمی گشت پایش به حیاط نرسیده صدا به سرش می انداخت که بوی فلان غذا می آید به به سفره را پهن کن .چندشم میشد از شامه ی قوی اش .چقدر خواهش کرده بودم طوری رفتارنکند که یاد زندگی بی بی خدا بیامرزم بیفتم که سر شکم حاجی دق مرگ شد و مرد . مگر حالیش می شد؟! حالا هم که نشسته است گوشه ی اتاق و مثل برج زهرمار زل زده است به صورتم . چقدر دلم میخواهد بلند شوم و ناخن هایم را بکنم توی تخم چشمش بلکه دست از سرم بردارد این نگاه سنگین و طلبکارش . خوب چه میخواهی از جانم ؟ گوربه گور بشوی . گوربه گور بشوی مرد که حتی آن دنیا هم  دست ازسرم برنمی داری .اصلا کدام بی پدرمادری باب کرده که عکس مرده ی سمجی مثل تو را قاب کنند و بزنند روبه روی چشم آدم . مرده شور آن روبان سیاه کنار قابت را ببرند مرد !

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت 18:46  توسط زهرا  | 

*مرد بی بی سی گوش میدهد . مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد. زن روزنامه ها را ورق می زند. از سر بی اعتنایی . ناگهان فریاد میزند زن : این مرد گم شده است .انگشت اشاره اش را می گذارد روی تصویر مرد جوانی در روزنامه. مرد نگاه می کند به زن . از سربهت . زن می ایستد روبه روی تلویزیون . این زن گم شده است . انگشت اشاره اش را می گذارد روی سینه اش . تکرار می کند . این زن گم شده است . مرد نگاه میکند  از لابه لای دستهای زن به تصاویر تلویزیون . زن خسته است از گم شدن های پیا پی اش . سرش گیج میرود زن . می نشیند  و موهای پریشانش خط عمود انتهای تصویررا قطع می کند . مرد بی بی سی گوش میدهد با تصاویر بدون پارازیت...

 **مرد بی بی سی گوش میدهد. مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد . مرد جدی است  . مرد حتی وقتی که توی پارک قدم میزند جدی است . مرد یک اعصا توی بدنش دارد . اعصا همه جا هست . توی دستهایش اعصا .توی پاهایش اعصا حتی تو چشمهایش اعصا وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش اعصا ندارد . زن با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک مرد به اضافه ی یک اعصا که همه جا هست .

زن بی بی سی گوش نمی دهد .زن هیچ وقت بی بی سی گوش نمی دهد. زن جدی نیست . زن حتی وقتی که پشت میز کارش نشسته است جدی نیست . زن یک خرگوش توی بدنش دارد . خرگوش همه جا هست . توی دستهایش خرگوش . توی پاهایش خرگوش حتی توی چشمهایش خرگوش  وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش خرگوش ندارد . مرد با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک زن به اضافه ی یک خرگوش که همه جا هست .

 

***زن را هوس ، غزل است .

مرد بی بی سی گوش می دهد .

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 0:25  توسط زهرا  | 

زن ومرد یک درد مشترک داشتند . زن ومرد عاشق هم بودند .شب هرکدام اما درآغوش غیر به صبح می رسید . قسم خورده بودند جهان را شریک کنند به دردشان . زن ومرد ایدز داشتند .

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت 1:22  توسط زهرا  |