زوایای این کمد دیواری را خوب می شناخت .بوی نم و رطوبت که از حمام پشت اتاق کشیده شده بود به دیواره ی کمد ، میخ بیرون زده از کنار چوب رختی و تاریکی بی رمقی که با خط ظریف نوری که از درز چفت نشده ی درکمد فضای خفه و تاریک آنجا را می شکست و در انتهای سیاهی محو میشد .فضای این کمد را خوب می شناخت وقتی از ترس کتک هایی که مادر می خورد به آن پناه می برد و چشمهای کوچک براقش با پرده ای از اشک هی تار می دید و شفاف می شد وقتی که مادر از درد به خودش می پیچید و کنج اتاق مچاله میشد. چقدر این کمد دیواری درد مخفی کرده بود در خودش چقدر راز داشت در خودش . دردهایی که دنیا از کودکی با او درمیان گذاشته بود . رازهایی که ارزش پنهان شدن نداشتند.
چرخید سمت پنجره و به امواجی از دود معلق شده در فضا خیره ماند.بعد رد دودها را دنبال کرد و تاریک – روشن سیگار مرد را شمرد .تاریک – روشنی که با پک های مرد به سیگار تنظیم می شد. تاریک – روشن تاریک – روشن . سردش شد همیشه سردش می شد . به این سرما خو کرده بود ازهمان سالها که توی تاریک – روشن کمد دیواری قایم میشد به این سرما خو کرده بود. خودش را توی ملافه های مچاله شده ی روی تخت پیچید .پشت به مرد که حالا داشت اسکناس های سبزرنگ را میشمرد. سردش شد .بیشتر سردش شد .همیشه همین طور بود ... پتو را کشید روی سرش و صدای بسته شدن در را شنید و قدمهایی که در تاریک – روشن راهرو هرلحظه محوتر میشد. دلش خواست بلند شود و دوباره توی کمد لابه لای تاریک – روشن مرطوب قایم شود. دستش را گرفت به لبه ی میز و به زحمت ایستاد. از حرکت ملافه ی سفید اسکناس های هزاری با آهنگ کندی ریخت روی زمین و عکس پیرمرد روی اسکناس ها در حرکت قدمهایش روی زمین مچاله شد.
دستش را گذاشت روی در نیمه باز کمد وبا بی اعتنایی بازش کرد . چشمهای اشک آلود دخترش توی سیاهی برق می زد...
