تبليغاتX
شراب تلخ می خواهم

شراب تلخ می خواهم

خوردن خون شاعر / مثل نوشیدن شراب /سکر آور است/زیرا هردو برای پختن/محتاج آفتابند

 

نشسته است گوشه ی اتاق و یک طوری زل زده است به من انگار ارث پدرش را بالا کشیده ام . هیچ وقت نمی خندد بی پدر عوضی . همیشه همین طور عبوس وخشک . شیطان می گوید بلند شوم بزنم زیر لنگش بلکه چشمهای باباقوری اش یک کم تکان بخورد . چه از جانم می خواهد که لحظه ای چشم برنمیدارد از صورتم .اصلا همیشه همین طور بود . می دانست روی چه چیزهایی حساسم درست انگشت میگذاشت روی همان ها وتا به سر اجداد خودم وخودش فحش نمیکشیدم دست برنمیداشت که نمی داشت . می نشست کنار بخاری ویک مشت شاهدانه می ریخت توی دهانش و قرچ قروچ قرچ قروچ ... می دانست متنفرم از این صدای چندش آوری که از دهانش بلند می شود موقع غذا خوردن . وقت خواب که می شد مشک عنبر دود می کرد به خودش . ارواح عمه اش به خیالش که لابد خیلی خوشبو میشود .هزاربار گفته بودم یاد مسجد بوکرده ی پشت خانه می افتم با آن امام جماعت بد چشمش که از دوفرسخی بوی سیبیل می دهد هزاربار گفته بودم نزن این لعنتی را به خودت به خرجش نمی رفت که نمی رفت . ازسرکار که برمی گشت پایش به حیاط نرسیده صدا به سرش می انداخت که بوی فلان غذا می آید به به سفره را پهن کن .چندشم میشد از شامه ی قوی اش .چقدر خواهش کرده بودم طوری رفتارنکند که یاد زندگی بی بی خدا بیامرزم بیفتم که سر شکم حاجی دق مرگ شد و مرد . مگر حالیش می شد؟! حالا هم که نشسته است گوشه ی اتاق و مثل برج زهرمار زل زده است به صورتم . چقدر دلم میخواهد بلند شوم و ناخن هایم را بکنم توی تخم چشمش بلکه دست از سرم بردارد این نگاه سنگین و طلبکارش . خوب چه میخواهی از جانم ؟ گوربه گور بشوی . گوربه گور بشوی مرد که حتی آن دنیا هم  دست ازسرم برنمی داری .اصلا کدام بی پدرمادری باب کرده که عکس مرده ی سمجی مثل تو را قاب کنند و بزنند روبه روی چشم آدم . مرده شور آن روبان سیاه کنار قابت را ببرند مرد !

+ نوشته شده در  88/07/22ساعت   توسط زهرا  | 

*مرد بی بی سی گوش میدهد . مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد. زن روزنامه ها را ورق می زند. از سر بی اعتنایی . ناگهان فریاد میزند زن : این مرد گم شده است .انگشت اشاره اش را می گذارد روی تصویر مرد جوانی در روزنامه. مرد نگاه می کند به زن . از سربهت . زن می ایستد روبه روی تلویزیون . این زن گم شده است . انگشت اشاره اش را می گذارد روی سینه اش . تکرار می کند . این زن گم شده است . مرد نگاه میکند  از لابه لای دستهای زن به تصاویر تلویزیون . زن خسته است از گم شدن های پیا پی اش . سرش گیج میرود زن . می نشیند  و موهای پریشانش خط عمود انتهای تصویررا قطع می کند . مرد بی بی سی گوش میدهد با تصاویر بدون پارازیت...

 **مرد بی بی سی گوش میدهد. مرد همیشه بی بی سی گوش می دهد . مرد جدی است  . مرد حتی وقتی که توی پارک قدم میزند جدی است . مرد یک اعصا توی بدنش دارد . اعصا همه جا هست . توی دستهایش اعصا .توی پاهایش اعصا حتی تو چشمهایش اعصا وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش اعصا ندارد . زن با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک مرد به اضافه ی یک اعصا که همه جا هست .

زن بی بی سی گوش نمی دهد .زن هیچ وقت بی بی سی گوش نمی دهد. زن جدی نیست . زن حتی وقتی که پشت میز کارش نشسته است جدی نیست . زن یک خرگوش توی بدنش دارد . خرگوش همه جا هست . توی دستهایش خرگوش . توی پاهایش خرگوش حتی توی چشمهایش خرگوش  وقتی راه می رود اما نه توی قلبش . قلبش خرگوش ندارد . مرد با خودش فکر می کند ازدواج کرده است با یک زن به اضافه ی یک خرگوش که همه جا هست .

 

***زن را هوس ، غزل است .

مرد بی بی سی گوش می دهد .

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت   توسط زهرا  | 

زن ومرد یک درد مشترک داشتند . زن ومرد عاشق هم بودند .شب هرکدام اما درآغوش غیر به صبح می رسید . قسم خورده بودند جهان را شریک کنند به دردشان . زن ومرد ایدز داشتند .

+ نوشته شده در  88/05/30ساعت   توسط زهرا  | 

دنیا به شبکه های منظم وچهارگوشی مبدل شده بود که حالتی گنگ و رازآلود داشت . دنیا از پشت آن تور سفید غم انگیزتر به نظر می رسید وخنده ی آدم های اطراف را به قهقه های مبتذل وچندش آور بدل می کرد. بازی دختربچه ها را به لنگ لنگان پیرزن های دم مرگ می ماند وکل کشیدن زنها به شیون هایی که با صوت هول انگیز قران آمیخته بود. چرا این همه شادی ... چرا اینهمه گل؟! داشتند جنازه ی اورا با پاهای خودش تشییع می کردند تا سفره ی عقد. آخ اگر این بچه نبود . اگر این بچه نبود ...

کوچه را چراغان کرده بودند وحیوان زبان بسته پشت آن تور سفید چشمهایش را دوخته بود به نگاه تازه عروس . تازه عروس ! چه لفظ دردناک مکدری ... داشت جان می کند. هردوشان داشتند جان می کندند .آن یکی به گواه خون واین یکی به گواه اشک ...

نشست روبه روی سفره وبه موج های منظمی خیره شد که از رقص سیب قرمزی توی کاسه ی بلورین مقابلش آهنگی داشت شبیه ناقوس کلیساهای خشن قرون عیسی ! کمی آن سوی تر دوتا قناری کوچک نوکهایشان را چسبانده بودند به هم و دو حقله ی ظریف زر در محل اتصال نوکهایشان توی آینه برق می زد. به دستهایش نگاه کرد... آخ اگر این بچه نبود . اگر این بچه نبود...

مرد دستش را گرفت واز گرمای دستانش سرمای کرخت کننده ای دوید زیر پوستش .هنوز تور سفید روی صورتش بود. یکی این لعنتی را بردارد.چرا مردم تکه تکه شدند پشت این تور سفید. دست از تکه تکه شدن مردم بردارید . من به دنیای مشبک ویار دارم . مرد می گوید زیبا تر از همیشه شده ای بانو ! و طعم گریه می پیچد توی ذهن زن.

عاقد با صدای حزن آلود گرفته ای نجوامی کند قرآن بازکنید که وقتی صیغه ی عقد را می خوانم نگاهتان به کلام خدا باشد .

توبه ! ... از پشت این تور سفید حتی سوره های خدا بدون بسم الله اند . عاقد میگوید بسم الله سوره را بلند بخوانید که به نام خدا صیغه را جاری کنم .

این سوره بسم الله ندارد ... النکاح سنتی ... صدایی توی گوشش می پیچد مریم ...مریم ... ای باکره ی مقدس ... اگر این بچه نبود قران به نام تو باز می شد . این سوره بسم الله ندارد ...

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت   توسط زهرا  | 

حرکت آرام انگشت سبابه ای را روی ستون فقراتش احساس می کند. نشسته است و زل زده به حرکت آرام ماهی ها توی آکواریوم . با خودش فکر می کند زندگی او هم درست شبیه همین ماهی سیاهی است که با سماجت چسبیده به دیواره ی عمودی آکواریوم و چیز نامعلومی را می مکد. انگشت سبابه مهره هایش را میشمرد و روی بالاترین مهره نزدیک گردنش توقف میکند. فشارملایمی روی مهره ی کوچک گردنش را می چرخاند و صاحب انگشت سبابه را می بیند که زل زده است توی چشمهایش . سیاه وبراق . انگشت های دیگر اور ابه سمت خودش میکشد . حالا پشتش به ماهی هاست . سردی آکواریوم می خزد توی تنش . ماهی کوچک هنوز بی وقفه دیواره ی آکواریوم را می مکد .

به دهانش نزدیک می شود . حالا او یک ماهی کوچک است توی آکواریومی با چشمهای سیاه براق ویک انگشت سبابه . یک آکواریوم که دهانی مکنده دارد .

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت   توسط زهرا  | 

همین روزها حامله خواهم شد

فصل گرده افشانی گل هاست !

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت   توسط زهرا  | 

زل بزن به چشمهاش لعنتي . به گوشهاي كثيفش وبه سبيل هاي بلند ونازكش . خودم شكارش كرده ام مگر چه فرقي با گوزن دارد لعنتي .قيمتي تراز گوزن است . خودم پيدايش كردم . داشت توي زباله ها كنارخانه ي ريحانه ناله هاي ارديبهشتي ميكشيد . خانه ي ريحانه . آه ريحانه ... ريحانه ... ! همان جا بود كه گرفتمش . شكمش پر بود .از گربه هاي مادر متنفرم .حالا توي آشغالهاي كنار خانه ي ريحانه مي چرخيد كثافت سياه . ببين خون دمله شده از انحناي گردنش چطور روي ديوار خط انداخته ! همه جا را به كثافت ميكشد موجود كريه . اما همين كه توي آن آشغال ها چرخيده باشد مقدس شده است . اين طورنيست ؟! ها ... زل به زن به چشمهاي نيمه سبزش . سرش را كه مي بريدم جيغ ميكشيد . آه ... صداي تيزش هنوز توي مغزم است . بس كن بس كن هرزه ي نفهم . چشمهايت بوي خون مي دهد دستهاي من رنگ جنون ! مي بيني شاعرشده ام زيراين برف . اين برف كه از سالها پيش همين طور ميبارد روي سرم . موهايم برفي شده اند. مي بيني لعنتي  شاعرشده ام ! نه ! شاعرنه ! از شاعرها بدم مي آيد حتي بيشتراز گربه هاي مادر . گوش كن ببين صداي ناله ي خفيفش را مي شنوي وقتي داشت جان ميداد ... آه ريحانه ... ريحانه ...چه طور توانستي اينطور مخفيانه برقصي روي اين دماغه ي خشن ناهمگون . اينجا كه من ايستاده ام هيچ ردي ازنگاه كش دار تو نيست . پس چه  طور پيدايش كنم ؟! تو بگو . تو بگو ريحانه كجاست لعنتي ! ها ... نفست بند آمده است ؟ ازانگشتهاي لاغر لرزان من نيست عزيزكم برخرخره ات . اين انگشتها بوي موهاي ريحانه را مي دهند . از بوي ريحانه نفست بند آمده است مي دانم توهم دلتنگش شده اي . توبايد خوشبخت باشي كه وقتي دلتنگي روي گردن تو بو مي پاشم با ريحانه . با موهاي بلند مواج ريحانه . كثافت هرزه بايد بگويي كجاست .دارد اين بو مي پرد از انگشتهايم . موهاي ريحانه كجاست تا بروم توي پيچا پيچ خوشرنگ آن خودم را غرق كنم . بگو بگو عزيزكم ... صداي پا مي آيد ! ها ...  رفتگر محله است . پول داده ام هرشب خودش بيايد بالا آشغالها را ببرد. مرد نجيبي است .صداي پايش را دوست دارم . منظم است مي داند دنبال چيست ! تو مي داني ؟ النكاح السنتي ! به همين راحتي زنم شدي . تو مي داني چه مي خواهي ؟ آن روز دم غروب وقتي دستت را دادند توي دستم صورت ريحانه آمد كنار گوشم . طره ي موهايش كشيد كنار گردنم و لبهايش توي گوشم گفت پسرم ... ( نمي دانم چه ! ) بقيه مهم نيست . به من گفت پسرم !! مي داني يعني چه ؟!  تو چه مي داني ازاين بي صاحابي كه توي سينه ي من است . به من گفت پسرم پسرم پسرم ! داد مي زنم . چشمهايت را نبند گوشهايت بايد پربشود از صداي من . آن دنيا با همين صدا مي شناسي ام . با همين صدا از گور بلند مي شوم با صداي ريحانه كه به من گفت پسرم ! ريحانه ...ريحانه ... آه ريحانه ...

10 سالم بود كه فهميدم مادرها زن نيستند مادرها مادرند . سينه دارند . لب دارند و ساق پاهايشان ممكن است زيبا وخوش فرم باشد اما مادرند زن نيستند . چه خوب است كه تو مادر نيستي .زني . زن من ! مي توانم پرتت كنم توي اتاق . برهنه ات كنم و آنقدر زجرت بدهم كه  ناله هايت عاصي ترم كند . مي توانم كتكت بزنم . مادرها را نميشود زد . همان اوايل ده سالگي فهميدم كه ريحانه مادرنيست . ريحانه زن است . اما نه مثل تو . نمي توان زجرش داد نمي توان كتكش زد فقط مي توان عاشقش بود پرستشش كرد ... كاش سرريحانه آنجا بود . به جاي آن كريه سياه . سر ريحانه . سرزيباي ريحانه . با موهاي قهوه اي با چشمهاي قهوه اي با آن لبخند مرموز هميشگي ...

از در كه وارد شد مادرم را بغل كرد . دستهاي كشيده اش را گرفت دور مادر وسرش را گذاشت روي شانه اش . تو هم آنجا بودي پايين دامنش را گرفته بود و رد اشك سياهي گونه هايت را شسته بود .موهايت انگار از يك خواب طولاني برخواسته باشي ژوليده بودند وعروسك پارچه اي ات را يك وري گرفته بودي ومشت دستت را مي ماليدي به چشمهايت . همين چشمهاي درشت لعنتي . من آمدم كنار مادر! خيره ي ريحانه بودم كه نگاهم كرد . چه پسرك سالمي . سرم رافشارداد بين سينه هايش . بوي ريحانه كه رفت توي تنم 30سال گذشت وديگرهيچ زني نديدم . فقط ريحانه بود كه زن بود...

چشمهايت را نبند لعنتي! بايد نفس بكشي .بايد تا آخر داستان زنده بماني .حق نداري بميري بايد بشنوي بايد صداي كودكي هايمان را بشنوي وقتي من به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو پايين درخت چادرميگرفتي كه من توت بتكانم . چادر ريحانه ... توت هارا به خاطر چادرريحانه مي تكاندم .به خاطر بوي ريحانه . بايد صداي جواني مان را بشنوي وقتي به شوق ريحانه مي آمدم خانه ي تان وتو چاي قند پهلو مي آوردي برايم. قندي كه توي دستهاي ريحانه شكسته بود .وچاي خانه ي شما لعنتي با تمام دنيا فرق داشت به خاطرريحانه .به خاطرنگاه ريحانه به رنگش كه هي سرخم مي كردوشعله ي كتري را مي پاييد كه هي سرخم مي كردو قوري چاي را !

ما را كه گذاشتند توي حجله و رفتند تو سرت پايين بود . من به لبهايت نگاه مي كردم . چقدر دوست دارم لبهايت را ... لبهايي كه از سينه هاي ريحانه مكيده باشند .چقدر دوست دارم پوست تنت را لعنتي . كاش من توي رحم ريحانه بودم .كاش من توي ريحانه بودم واين خواسته ي زيادي نيست . تو نمي داني از ذرات ريحانه قد كشيدن يعني چه ! تو عاشق يك زن نبودي عاشق ريحانه نبودي كه بداني چه مي گويم ...

بيا بغلم لعنتي . بيا نمي كشمت . توبايد زنده بماني .بيا موهايت راشانه كنم لب هايت را ببوسم بيا توي آغوش من قد بكش لعنتي . بيا بغلم . بيا باهم زل بزنيم به چشمهاي نيمه سبز اين گربه ي سياه . مگر چه فرقي با گوزن دارد؟!

 

 

+ نوشته شده در  87/11/25ساعت   توسط زهرا  | 

 

گلهاي مريم را گرفته است توي دست راستش وايستاده است روي لبه ي جدول . اعتقاد دارد كه از سمت راست  اين چهارراه انحناي مشخصي اورا به بهشت مي رساند وگلهاي رز را عمدا گرفته است توي دست چپش كه عشق از دست چپ سرمي خورد به دامن حوا. حوا كه بوي سيب ميدهد و اهل جهنمي است به نام  چهارراه بعدي . آنجا اسپند دود مي كند و وقتي چراغ قرمز ميشود كوف مي كند به ماشين هاي مدرن زنهاي ناخن هاي بلند وجورابهاي نازك و كوف مي كند به ماشينهاي  مدرن مردهاي ريشهاي پرفسوري و كيف هاي سامسونت.  از اين چهارراه كه اوايستاده است تا چهارراه حوا ممكن است هزارتا كوچه دهن باز كند تا ماشينهايي كه از دست او گل خريده اند هرگز به دود دعاي حوا نرسند اما اوكه اين چيزها را نمي داند حوا خوش دارد خيال كند كه تمام اين ماشينها از چهارراه او گذشته اند وهمين قدر بس است تا تمامشان را دعا كند دعاي حوا نمي گذارد ناخن هاي بلند زنها بشكند نمي گذارد مردها از دود وترافيك عصباني شوند نمي گذارد بچه ها بدوند وسط خيابان و نمي گذارد هيچ ماشيني هيچ عابري را زيربگيرد. دعاي حوا همه چيز را درست سرجاي خودش نگه مي دارد وبه جايش سكه ي ناچيزي مي گيرد كه كنار سيني اسپند مي شود روزي او و بچه اي كه چند خيابان آنطرفتر كنار پياده رو دستمال كاغذي مي فروشد و گاهي هم آدامس . حوا خاله ي خوبي است اما نه مثل او . هيچ وقت پدرخوبي نبوده است . پدر خوب پول دارد ماشين دارد و حداقل يك خانه ي اجاره اي كوچك . او فقط گلفروش خوبي است آنهم نه خيلي خوب چون تمام گلهايش را هم كه بگذارد روي هم باز قد يك دعاي كوچك حوا نيست . اصلا  ايستاده اينجا كه چه ؟ اين گلهاي مريم به درد هيچ كس نمي خورد و اين رزهاي قرمز از وقتي گلخانه اي شده  ورفته اند پيچ خورده اند توي اين سلفون هاي بي پدر به لعنت خدا هم نمي ارزند اين چهارراه بدون او هيچ چيزي كم ندارد بهتراست عشق اسپند آلود چهارراه بعدي را بگذارد براي مردي كه حداقل يك ترازوي كوچك بيشتراز او دارد و اگر از صبح تا همين موقعهاي شب آدمهاي ناموزون را وزن كند بتواند يك سقف كوچك براي دعاهاي شبانه ي حوا كرايه كند . بهتراست برود با پول گلهايي كه از صبح فروخته است چند گرم هروئين فشرده بگيرد وخيال كند به بهشت ميرود با دعاي حوا ...

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت   توسط زهرا  | 

بعد از اتفاقي كه در مشرق آن سالها افتاد حالا مرد مبتلا شده بود به يك دود غليظ كه از ريه هايش خس خسي محسوس و درد آور بلند مي كرد دودي كه رد جوانيش را از پاييزماه آن سالها كش مي آورد تا زمستان اين سالها . مرد فرتوت شده بود وتنها چيزي كه به دنيا وصلش مي كرد و به يادش مي آْورد زنده است هنوز ، همين دود سكر آور بود كه روزهاي مرد را در خود مه آلود ميكرد و لبهاي اورا سياه و زندگي اش را تلخ . همين دود لعنتي همين جسم لاغر خوشبو كه بين انگشتان دستش حالتي حزن انگيز و مغرور داشت و مقابل چشمانش حركتي ناموزون و گنگ . لابه لاي خطوط اين دود اين دود لعنتي مانوس سيماي زن را مي ديد كه خوشبو بود و خوش حالت و موزون . زن چادر سياه به سر داشت با دو چشم بي بندوبار. نگاهي كه بند نداشت اما به بند مي كشيد و مرد مي دانست گريزي نيست از اين نگاه و اين دود . اين بوي خوش مسحور كننده كه به جاي برخواستن از منحني زن بر مي خواست از دودي كه دچار شده بود به آن از پيكري كه مي دويد از ذهن ملولش به اين جسم كوچك خسته بين انگشتانش ...

مرد هرسال دم دم هاي همين موقع هاي آخر پاييز كه درختان لخت مي شوند و عابران پوشيده بلند مي شد و راه مي افتاد به آن سالها. به آن سالهاي اوايل باران به آن سالها كه بلند قامت بود وخوش تراش و جوان مثل زن. سيگارش را مي نشاند بين انگشتانش و مي ايستاد كنار درختي كه نشاني از پرنده داشت و جيك جيك ، آن سالها ... درختي كه اكنون در حادثه ي خيابان حل شده بود و به جايش تير چراغ برقي نشانده بودند سنگين و پراز مگو ... درختي كه اتفاق روشنايي بود براي مردم شهر و اتفاق تاريكي براي او . چرا پرنده ها كوچ كرده بودند چرا شهر با اين همه چراغ مسلح هنوز آنقدر تاريك بود كه پرنده ها راه بازگشت را گم كرده بودند پرنده هايي كه نشاني از خورشيد داشتند و شرق . همان جايي كه زن از آن آمده بود. يك زن شرقي مو سياه با لبهاي متبسم و نگاهي كه مي رفت توي عمق اشيا ته نشين ميشد از بس كه سنگين بود . كه سنگين بود كمر مرد از اين همه سال كه به دوشش گذاشته بود زن . بي پرنده بي درخت با اين دود اين دود غليظ كشنده كه زندگي اش شده بود و هيچ كس نمي دانست تعهد او به تكيه زدن براين تير نا آشنا در حاشيه ي غربي خيابان و تعهد او به اين سيگار تكيه زده بر انگشتانش خطي دارد به موازات عشق او به زن. زني كه در قرون گذشته موهايش را زير اين درخت به شانه ي تغزل گره ميزد و اصيل ترين روياي عاشقانه ي مردي بود كه نامش يغماناز  صدا مي زد و هيچ وقت نمي دانست سالها بعد دختري بوي سيگار انگشتان اورا معتاد مي شود و از لابه لاي داستان هاي اثيري قصه ي مردي را مي نويسد كه عشق مبهمي دارد به يغما ناز .عشقي كه راز با شكوه آن در ذرات سيمان هاي  به هم پيوسته در پيكر تيري حلول كرده است كه از آذرسال آن ماهها صدها سيگار دودشده فاصله دارد . عشقي كه تير چراغ برق كنار خيابان زمزمه هاي دودآلود اورا در هر هجايي كه از سبقت گرفتن ماشين هاي سردرگم بلند مي شود تكرار مي كند. تكرار تكرار تكرار مي كند و شهر روشن كه ميشود مرد براي هميشه خاموش شده است ...

+ نوشته شده در  87/09/25ساعت   توسط زهرا  | 

پرستو موضوع ميدهد: زني دراتوبوس . خوب من چه چيزي مي توانم بنويسم درباره ي زني در اتوبوس اين همه زن در اتوبوس اين همه زن و اگر زن ها نبودند اتوبوسها چه خالي بودند جهان چه خالي تر...

*زن برخلاف جهت حركت اتوبوس نشسته است روي صندلي ازهمان صندلي ها كه خيلي ها سرگيجه مي گيرند وقتي مي نشينند روي آن .زن اما سرش به خاطر نشستن برخلاف حركت اتوبوس نيست كه گيچ مي رود سرش به خاطر زمين است كه گيج مي رود زمين كه  برخلاف او مي چرخد وزمين كه مي چرخد كه ميچرخد كه هي مي چرخد مثل اتوبوس درميداني خالي ميداني بزرگ ميداني بي حاصل ...

 **توي زن يك سيب است يك سيب كه مي چرخد كه توي 24ساعتي كه زن در طول شبانه روز زنده است هزارتا هزارتا چرخ ميخورد تا زن بتواند نفس بكشد  عاشق شود بچه بزايد دانشگاه برود ابروهايش رابردارد ومردان بسياري را در هشت باز ابروهايش اغوا كند... و اينگونه است كه تمام زندگي زن به چرخيدن سيب پيوند مي خورد به سيبي كه فقط وقتي زن در طول روز مي ميرد از چرخيدن مي ايستد كه توي مرگ همه ي چرخ ها مي ايستند از حركت  وزن درطول روز بارها مي ميرد ...

 ***بچه اش را گرفته زير چادر و سينه ي چروكيده اش را چپانده توي دهنش بلكه آرام بگيرد بلكه صدايش بريده شود وكمتر ونگ بزند .ظهر داغ مرداد ماه است و خورشيد انگار با ساكنان زمين پدركشتگي داشته باشد اشعه هاي سوزانش را مي كوبد بر سرعابران و انگار بخواهد انتقام چيز نا معلومي را بگيرد دست مي چرخاند و حرارتش را تف ميكند توي لباس آدمها بيشتر از همه زنها با آن چادرهاي سياهشان با مانتوهاي سياهشان با اين همه سياهي كه به دنبال خودشان ميكشند ودرتضادي گنگ با آن دست وپا ميزنند... يكي از همين روزها چادري ميشوم . اوايل آذرماه است و هوا سرد سرد سرد...

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت   توسط زهرا  | 

مرد طوري روي تخت  دراز كشيده است كه بتواند نيم رخ اندام زن را دقيقتر ببيند انحناي منظم اندام  اين زن خاطرات شيريني را برايش تداعي مي كند كه اكنون رنگي تلخ و سرد به خود گرفته است . زن دستش را مي گذارد روي كمرش . يك زاويه ي 45 درجه ي كامل . از سراستيصال خودش را توي آينه برانداز مي كند وانگار نيمي از گمشده هاي زندگي اش را از آينه طلبكار باشد گره اي ملايم مي خزد توي ابروانش و اخمي جدي توي آينه شكل مي گيرد كه اندكي بعد به بي تفاوتي سرگيجه آوري مبدل شده و زاويه ي 45 درجه شكسته مي شود و دستهاي زن صاف وبي حس مي افتند دو طرف بدنش . مرد به اين فكر مي كند كه چقدر اين دستهاي سبك را گرفته است توي دستش و چقدر روي انحناي اين كمر دقيق آهنگ خورده است توي همين اتاق . چقدر چرخيده است و چقدر زاويه ساخته است توي زن . زاويه هايي كه اكنون مقابل آينه در حال فروريختن و شكستن اند وازمرد هيچ كاري برنمي آيد . زن دوطرف يقه اش را ميگيرد و دكمه هاي منگنه اي با سرعت و آهنگي خاص شبيه تيك تيك پشت سر هم باز مي شوند .مرد ازاين حركت هاي سريع و بي مهابا هميشه لذت برده است حتي اينبار . زن لباسش را مي اندازد گوشه اي و از سر بي ميلي كشوي مقابل را ميكشد توي شكمش تا لباس ديگري بردارد . مرد از حركت جستجوگر چشم هاي زن مي فهمد كه هنوز جرقه هاي نگاه زن مي تواند ديوانه اش كند. زن دوباره خيره مي شود به خودش . يك مكث كوتاه و انگار هجوم يك مشت راز كه از درميان گذاشتنش با مرد احساس خسران ميكند از بدن نيمه عريانش مي كوبد به آينه . دوباره حركت ها سريع مي شود توي زن . انگار بخواهد خودش را از چشم خودش و دنيا مخفي كند به سرعت دستهايش را مي چپاند توي آستين لباس و يقه را مي كشد به سرش . مرد با خودش مي گويد چقدر از اين لباس بدم مي آيد برآمدگي سينه هاي زن را مي دزدد ازمن .مخفي مي كند از من . اين بي انصافي است توي اين لحظات. چشمهايش را دقيق تر ميكند روي زن انگار كه بخواهد در منتهاي آنچه مي توانسته است تكه هايي از زن را بكند  با نگاهش  و نگه دارد مقابل همين آينه. زن كه سنگين شده است زير نگاههاي بي وقفه ي مرد با حالتي عصبي و بي حوصله دستش را فرو مي كند زير موهايش تا بلندي آنها را از لباسش بكشد بيرون . مرد شيفته ي اين حركت است وزن حتي اگر بسيار عصبي باشد با اين حركت ملايمتي زنانه و منحصر به فرد دارد . مرد يك لحظه به اين فكر مي كند كه بلند شود زن رابغل كند و آرام بگويد مي داني لبهاي تو گوش دارند؟ شايد چيزي به ياد زن بيايد كه از رفتن منصرفش كند . مرد توي آن روزها هميشه با اين جمله زن را مي بوسيد . بغلش مي كرد و مي پرسيد مي داني لبهاي تو گوش دارند ؟ بعد دهانش را نزديك مي كرد به لبهاي زن و آرام زمزمه مي كرد دوستت دارم . حركت آرام لبهاي مرد روي دهان نيمه باززن حالتي داشت شبيه درگوشي صبحت كردن با لبهاي زني كه عاشق بوسيدن است و بوسيده شدن ومرد زن را هميشه با اين سوال ابرآلود مي بوسيد... نشست لب تخت و دوباره به زن نگاه كرد كه داشت  موهايش را با سرعتي مصنوعي شانه مي كشيد .نگاه كرد و فهميد ديگر همه چيز تمام شده است  واو بي ترديد تصميم گرفته است  تركش كند. زن جعبه ي آرايشش را باز كرد كمي چرخيد به سمت مرد و ناگهان يادش آمد كه ديگر قرارنيست مرد رنگي برايش انتخاب كند وبعد طوري كه انگار بخواهد دل خودش را به دست بياورد به شال تاخورده ي روي صندلي نگاه كرد و فرچه را كشيد توي رنگ سبز و حركت داد پشت چشمش .رژلب را برداشت و دوباره خيره شد به خودش و انگار قسمت اعظمي از جوانيش توي آينه باشد حاضر نبود دل بكند از جستجوي زني كه از خودش جا گذاشته بود توي آينه . شال سبز رنگ را نشاند روي موهايش و دنباله ي آن را با سبكي انداخت روي شانه اش .شانه هاي ظريف لجبازي كه ديگر حاضر نبود روي هيچ پاشنه اي بچرخد جز جدايي .چمدانهايش را گذاشت كنار در و چشمهايش را چرخاند توي اتاق طوري كه تمام گوشه پس گوشه هاي آن را براي آخرين بار حفظ كند توي مغزش وبعد با اندوهي كه به اندازه ي تمام اين روزها خسته اش كرده بود پاكشاند به سمت در . ايستاد . نگاهش را كشيد به مرد كه دست به سينه ايستاده بود در فاصله ي كمي از او و داشت گلهاي قالي را رج مي زد . اندكي تامل كرد تا چيزي بگويد شبيه خداحافظ . اما نتوانست ومرد درحاليكه سعي مي كرد همچنان مغرور به نظر برسد با صدايي كه انگار از دالاني تاريك در عميق ترين لايه ي وجودش به سختي بالا مي آمد گفت : تا آژانس بيايد مي توانيم يك قهوه ي ديگر باهم بخوريم! زن درحاليكه خودش را به فضاي آنسوي در تحميل ميكرد با صدايي كه رگه هايي ازبغض با خود داشت و موجي از درد واندكي خشنونت ،‌ گفت : من هيچ وقت قهوه دوست نداشتم ...

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت   توسط زهرا  | 

*وحالا مي رسي به سكانس بعد ... توي اين سكانس تو معشوقه ي يك مرد 45 ساله ميشوي و ماده گرگ وجودت هربار كه مرد به صورتت نگاه ميكند ميدود به دريدن تو و حالا كم كم عادت ميكني به اين كه هرشب زخمي شوي به اين كه خون تازه بجهد از رگ هايت به اينكه پستان هايت تيربكشد و چشمهايت آرام آرام بسته شوند و دنيا چقدر آرام ميشود با بسته شدن چشمها ... توي اين سكانس دستهاي تو شريك خيانتي ميشود كه مرد با چشمهايش هرلحظه ترميشود به آن و زل كه ميزني به ته چشمهايش حركت كند استخوان گلويش را مي بيني كه چقدر هوس كرده است به اينكه تورا مرتكب شود وتو بارها وبارها مي روي زير دندانهاي ماده گرگ ودريده ميشوي . توي اين سكانس تو ميشوي يك فاحشه ي مدرن درس خوانده كه حالش بهم خورده است از هرچه حرف رنگارنگ فيلسوفانه است از هرچه تعهد است كه هيچ كس ندارد كه همه دروغ گفتن را فقط خوب بلد شده اند وتو حالا كم كم ياد ميگيري كه وقتي دروغ ميگويي مردمك چشمهايت چه طور نلرزد ...

**وزن را مركز جهان فرض كنيد روي نقطه اي كه از هرطرف ادامه اش دهي به شعاع گرمي از خورشيد خواهد رسيد وحالا درزن در مركز زن جسم كوچك زنده اي را فرض كنيد كه از حادثه اش دقيقا دو ماه و بيست وهفت روز مي گذرد تا امروز ...مي بيني ؟! من درمركز جهانم و تو محال است بتواني بدون اين كلمه به فراتراز پيش پايت برسي ...

***جنازه ي تورا ميدهند روي دوش من هرشب ومن نام خودم را مي شنوم از زبان تو و تو كه هي تكرار ميكني مرا هي تكرار تكرار انگار مي خواهي از سنگينيت كم شود با نام من ومن شيفته ميشوم به نام خودم اما تو مرده اي و سنگيني ات روي دوش من است هرشب . من التماس ميكنم كه تورا از دوش من بردارند تا خودم را كه له شده ام زيربارتو بتوانم جمع كنم . بتوانم بروم سركار يا مجله بخوانم حتي . اما تو را هرشب تكرار ميكنند روي دوش من .ومن اسمت را كه به زبان مي آورم چهار ستون بدنم مي لرزد هنوز ... من خسته ام توي خواب و تو مثل يك صليب سنگين بي رحم روي دوش مني وتو باور نميكني كه چقدر از خوابيدن ميترسم اين شب ها ... تكرار اين خواب فرسوده ام ميكند ...

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت   توسط زهرا  | 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من

که جز ملال نصیبی نمی برید ازمن

+ نوشته شده در  87/08/11ساعت   توسط زهرا  | 

رد خون روي زمين... رد شلاق روي زن ... رد دستهاي زن روي مرد ... حالا برقص...

پيچ وتاب مي خورَد روي زمين انگار كسي با چكمه هاي خونين روي تنش راه رفته باشد تمام زمين آغشته است به او . هركجا كه پا بگذاري ردي از اوست روي زمين ردي از عفونت والكل . برهنه است وسينه هايش انگار از يك مكش عظيم وطولاني بازگشته باشند حالتي دردناك ومكثر دارند .

و حالا خورشيد به اوايل پاييز ماه رسيده است نوبت شماست  جاهلان كلاه دوره اي كت سياه ! نوبت شماست كه بياييد به متن وزن را بگيريد به زني . به فصل آخر كتاب چيزي نمانده است به شكنجه گاه... شلاق را كه بالا ببري من آماده ام تا هزاردور برقصم روي اين شيشه هاي شكسته ... شلاق را بكش به تنم لعنتي ! زن عريان است و آماده... بزن ! آنقدر بزن بزن بزن تا هردومان ازنفس بيفتيم من كه مي خورم تو كه ميزني هردومان به يك اندازه درد مي كشيم پس آنقدر بكش به تنم اين لعنتي را تا درد بي تابمان كند من آماده ام تا لذت بنوشانم ودرد ... لذت بي درد هميشه يك  پايش كم است  ...

+ نوشته شده در  87/07/27ساعت   توسط زهرا  | 

پرزهاي منظم او پاها را ميشناخت . پاهاي زن را وقتي مشوش به خانه مي رسيد كيفش را پرت مي كرد روي مبل ولباسهايش را مي كند و مي دويد تا غذايي آماده كند و پاهاي مرد را كه خسته بودند وعصبي كمي وبه خانه كه مي رسيد تنش يك روز پرمشغله را مي كوبيد روي فرش ... پرزهاي منظم او محال بود اشتباه كند محال بود پاهاي زن را با كوبه هاي مرد اشتباه كند . كوبش هاي زن هرچند عجول و عاصي هميشه با ملايمتي زنانه همراه بود و قدم هاي مرد هرچند آرام با استحكامي مردانه. پرزهاي منظم او پاهاي كودك دخترك را دوست داشت وقتي مي دويد وبارها با صورت به زمين مي خورد. تازه راه رفتن آموخته بود و چقدر كيفناك بود آب دهان او كه مي ريخت روي پرزهاي قالي وقتي گريه مي كرد تا بيايند بغلش كنند واو دوباره ريز ريز بخندد وتاتي تاتي راه برود . پرزهاي منظم او همه را توي خانه خوب مي شناخت مي دانست كي عاشقانه اند كي خسته كي هيجان زده وكي غمگين و دوست داشت تمام اهالي خانه را . خانه ي كوچكي كه به خوشبختي ساده اي قانع است . توي خانه اما كسي بود كه قالي اورا دوست تر داشت از همه و رد پاهايش را بيشتر مي شناخت .مردي كه برادر زن بود و يادگار بيست وچند سال پيش . مردي كه چرخ هاي ويلچرش بوي نخل مي داد ...

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت   توسط زهرا  |